#آدمهايي_از_جنس_بلور
هفت یا هشت سالم بود
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ...،
برچسب: داستان آموزنده,داستان آموزنده کوتاه,داستان آموزنده خنده دار,داستان آموزنده عاشقانه,داستان آموزنده برای کودکان,داستان آموزنده بلند,داستان آموزنده جدید,داستان آموزنده از امامان,داستان آموزنده انگلیسی با ترجمه,داستان آموزنده و زیبا,
نویسنده: ماهان صالحپور